خرید بک لینک

نمی دانم چرا او می رود اما
دگر از من صدایی بر نمی خیزد

و رعدی از من و اوعکس می گیرد
ولی ابری نمی گرید
بارانی نمی ریزد
دگر هم برنمی گردد که من او را ببینم با نگاهی سیر
کمی دیر است ، اری دیر

برای دیدن و عاشق شدن دیگر مجالی نیست
و می دانم دروغ است انکه میگویند:
اگر عشقی بود دیگر محالی نیست


و اکنون می شوم تنها
و او دست غریب سرنوشتش را گرفته می رود انجا
برایم یادگاری می گذارد
حرفهایش را ، رد پایش را
وخونی را که از او هر قدم بر ره چکیده
من این را خوب می دانم
دل او بی گمان از من بریده
از خس و خار نگاه من!


کنون
از این خودم بیزار بیزارم
و او تب کرده و من نیز
تب دارم.................................

برچسب: چه خواهی دگر از من,من دگر از شهر شما میروم, نویسنده: نیکا احمدپور تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 17:07

صفحه بندی